کد خبر 141653
۱۴ آبان ۱۳۹۷ - ۰۲:۱۴

هر روز با شهدا

#خنده_در_خط_مقدم....!

حیات: با شهید حاج علی احمدی «فرمانده بهداری لشکر ویژه ٢٥ کربلا» در عملیات بدر آشنا شده بودم، قبل از عملیات والفجر هشت در هفت تپه به «برادر مهرایی» سفارش کرد که به «دادپور» نیاز دارم و او را زودتر به منطقه بفرستید، شب دوم عملیات با موتوری که برادر مهرایی در اختیارم گذاشت، به فاو رفتم.


حیات: از ابتدای اروند، گرمای آتشِ منابع نفتی حس می‌شد، وقتی به آن طرف رسیدم، سراغ حاج علی احمدی را گرفتم، گفتند رفته خط، تعجب نکردم، چون دیدن حاجی در غیر از خط جای تعجب داشت، سپیده زده بود که حاج علی آمد، همچنان بی‌ تاب و پر‌ جنب و جوش بود و لباس خاکی تنش خاکی‌ تر از همیشه، این بار یک چیز هم اضافه شده بود و آن هم نمک‌ هایی که ویژه فاو بود و به قول حاج علی با نمک ‌تر شده بود.

بعد از چند دقیقه به من گفت: «دادخواه! بریم.»طبق معمول گفتم: «دادپورم.» او هم مثل همیشه گفت: «ببخشید، دادپور جان، برویم؟» خودش پشت فرمان موتور نشست و من هم ترک او راه افتادیم، از همان اول اسکله موقعیت منطقه و لشکر ٢٥ کربلا را برایم توضیح داد که الان کجاییم و برنامه ما چیست، به پست امدادی که بچه ‌ها کنار جاده فاو ـ بصره درست کرده بودند رسیدیم، حاج علی چگونگی کار و رسیدگی به مجروحان را برایم تشریح کرد.

قرار شد عصر برای تخلیه مجروح‌ ها با حاجی برویم خط، حرکت کردیم، روی جاده جنازه‌ های عراقی که کنار ماشین‌ های جنگی منهدم شده ی خود زمین افتاده بودند، فراوان به چشم می‌ خورد، ما به سمت خط در حرکت بودیم، حاجی هم برای این که خستگی راه آزارم ندهد، برایم از حماسه بچه‌ ها در شب‌ های گذشته حرف زد، می‌ گفت: «همه کارها را این بسیجی‌ ها می‌ کنند و من شرمنده ‌ام که اسمم فرمانده گردان است.»

همین طور که صحبت می‌ کرد به خط نزدیک می‌ شدیم و در تیررس عراقی‌ ها قرار می‌ گرفتیم، اما حاجی بی‌ خیال بود، گلوله ‌های رسام عراقی‌ ها بر سطح جاده شلیک و از زیر چرخ موتور و بغل گوشمان رد می‌ شد، اینها کم بود عراقی‌ ها خمپاره را هم چاشنی کردند، چند مرتبه گفتم: «حاجی جان! دارند می‌زنند.» او متوجه نشد، دیدم فایده ندارد و الان است که گلوله بخوریم، در یک فرصت مناسب....

....در یک فرصت مناسب که حاجی برای عبور از گودالی مجبور به کم کردن سرعت موتور شد، پشت یک تانک سوخته، موتور را روی زمین خواباندم و خودم و حاج علی روی خاک های کنار جاده افتادیم، شهید احمدی با تعجب گفت: «چی کار کردی؟» گفتم: «مگر گلوله‌ ها را ندیدی؟» گفت: «کِی؟» گفتم: «همین چند لحظه قبل.» معذرت خواست و همان جا با هم کلی خندیدیم....

راوى: دلاور واحد بهداری لشکر همیشه پیروز ٢٥ کربلا «رضا دادپور»

برچسب‌ها